تـخــــریبـچـ ے

 

کارت پستال تبریک روز مادر - 8 

آسماني پر از ستاره، دشتي پر از گل،


تقديم به آني كه بهشت زير پايش جا دارد


به مادرم...


كه مهرش تا ابد در دلم جاي دارد.

کارت پستال هاي زيبا ويژه ولادت حضرت فاطمه زهرا و روز مادر 

وقتیکه من بزرگ شدم، شاید


یک روز با چتر گیسوان تو


از آسمان آرزوهایت


پروازی کنم بر آستان زمین


[زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است ]


و آنگاه ، خواهم دوید تا مرزهای درونت


و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش تو، پنهان خواهم شد

 


نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 23:20 توسط تخریبچـ ے| |

...علمدارتخریب...

 

یکی از بزرگترین حماسه آفرینی هایش در عملیات بدر ، آنجا که دشمن با تمام توان

تصمیم به باز پس گیری منطقه داشت بود.

تنها مسیر عبور جاده ای به نام خندق بود. اطراف جاده را آب گرفته بود.

تانک های دشمن هم از همان مسیر جلو می آمدند .

باید کاری کرد . باید جاده بریده می شد!

دو نفر از بچه های واحد تخریب با حجم زیادی از مواد منفجره از خاکریز جدا شدند و

زیر بارش خمپاره ها خودشون رو به محل مورد نظر رسوندند.

 کار جاسازی مواد انجام و سیم رابط به چاشنی متصل شد.

دنباله سیم در دست بچه های تخریب بود.داشتند به سمت ما می دویدند که

ناگهان انفجار گلوله خمپاره هر دوی آنها را به سختی مجروح کرد.

تنها یک نفر می توانست این ماموریت را به پایان برساند.

همان که به سرعت به سوی آن دو میدوید.مجروحین رو به عقب فرستاد.

ادامه ی سیم را با خودش به داخل چاله ی مخصوص آورد.دسته ی انفجار را کشید

لحظه ای صبر کرد. اما مواد منفجر نشد! از چاه بالا آمد و دید تانکها حسابی نزدیک شدند.

به سمت محل استقرار دوید.

در راه محل پارگی سیم را پیدا کرد و آن را متصل کردو برگشت.

اما باز دسته عمل نکرد. چند جای دیگر سیم پاره شده بود.

فکری به ذهنش رسید . فیتیله ی  انفجاری را نزدیک مواد  برد.

آن جا فیتیله را روشن کرد. بعد هم به سمت خاکریز شروع به دویدن کرد.

شمارش معکوس رو آغاز کرد.

در راه پایش میان سیم های خاردار گیر کرد هر چه تلاش کرد بی فایده بود.

خودش را روی زمین انداخت و سرش را میان دستانش گرفت.

انفجار مهیبی رخ داد...

حفره ای در دل جاده ایجاد شده بود که اگر دو تانک را هم داخل آن می انداختند پر نمی شد.

کمتر کسی باور می کرد که این فرمانده شجاع زنده باشد. لحظاتی بعد در میان گردو غبار

شخصی آهسته به سمت خاکریز آمد وقتی ما را دید از حال رفت و افتاد.

علیرضا عاصمی آن روز یک عملیات را نجات داد. خدا خواست که زنده بماند که...

سال ۶۵ عراق با موشک های جدید خود کرمانشاه را هدف قرار داد.

برای خنثی کردن یک موشک عمل نکرده داخل گودال رفت و همه نیروها را از محل دور کرد.

گویی می دانست لحظه ی دیدار فرا رسیده.

این انفجار هیچ چیز از بدن مادی او را بر جای نذاشت و او را به آسمان فرستاد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می گویند درد و رنج همراه ازلی تمام آدم هاست

درست از لحظه ای که متولد می شوند تا دم مرگ.

اما انگار بیشتر آدم ها در برابر این همراه

اختیار و اراده شان را از دست می دهندو ادامه ی زندگی برایشان

ناممکن می شود.

وقتی درد ها یکی دوتا نباشد و همه بی درمان

وقتی جسم دیگر توان این همه درد را نداشته باشد

روح بلند و صبر ایوب می طلبد که هنوز زندگی کنی و

به درد هایت لبخند بزنی...

 

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 10:35 توسط تخریبچـ ے| |
طبقه بندی:

فردا میرم مشـــــــهد...

همیشه وقتی حرم امام رضا رو از راه دور میبینم باهاش درد و دل میکنم

اما ایندفعه به خاطر این هاریکانی(یه اصطلاح جغرافیایی) که به قلب ما وارد شده

امام رضا خودش دعوت نامه فرستاده و گفته از راه دور نمیشه

حتما باید بیای اینجا...

دخیل هم که چه عرض کنم یه زنجیر چرخ باید به ضریحش ببندم و

برای اینکه  آدم بشم یه سفر به کــربلا هم  تو دفترچه ی عمر امسالم نوشته شده

انشــالله که برم دیگه بر نگردم...

دونه دونه تون رو از یاد نخواهم برد موقع زیارت البته

من محتاج ترم به دعای شما عزیزان..

*****

ما درره ثامن الحجج می میریم 

از طـوس سراغ کــربلا می گیریم

امروز چو چشمه های ســرخ اشکیم

فردا به رکـاب منقم تکبیریم ...

 

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش ار جنس جنون بال و پری بود مرا

مثل سیمرغ از اینجا سفری بود مرا

از همان کوچه سر میشکند دیوارش

باز در حالت مستی گذری بود مرا

هیچ پروا دلم ازدغدغه ی راه نداشت

چون تو ای عشق اگر همسفری بود مرا

رقص زلف سر نی دیدم و با خود گفتم

بین هفتاد و دوتن کاش سری بود مرا

پیشتر ازآن که رسد مرگ بمیری هنر است

کاش ای کاش که روزی هنری بود مرا

 .........................................................................................................

واقعا خدا رو شکر که این اشک رو به ما ادما داد تا هر وقت دلت

از زمین و زمان میگیره بتونی اروم شی

وای که اگه اشک نبود من میمردم...

 


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:44 توسط تخریبچـ ے|

 

کدامین شب از آن شب تیره تر بود        که زهرا حایل دیوار و در بود

شبی کاندر هجوم تیغ بیداد                   سرت را سینه زهرا سپر بود 

*** 

خزان زود هنگام و کبود شدن یاس بوستان پیامبر ، تسلیت باد .

-----------------------------------------

 

یــــــــــــا زهــــــــرا (س)

 

بچه های تفحص تلاش زیادی کردند اما شهیدی پیدا نمی شد.

یکی از دوستان نوار مرثیه ایام فاطمیه را گذاشت ناخوداگاه

اشک بچه ها جاری شد.بعد از آن حرکت کردیم.

در حین جستجو در روبروی پاستگاه مرزی بودم

یکدفعه استخوان یک بند انگشت نظرم را جلب کرد.

با سر نیزه مشغول کندن شدم یک تکه پیراهن از زیر خاک نمایان شد

مطمئن شدم شهیدی در اینجاست.

با فریاد یا زهرا بچه ها را صدا کردم و خاک ها را کنار زدیم و شهید نمایان شد. 

لحظاتی بعد متوجه شدم شهید دیگری درست در کنار او قرار دارد.

به طوری که صورت هایشان درست روبروی یکدیگر بود.

با صلوات پیکرشان را از خاک خارج کردیم.

در کمال تعجب مشاهده کردیم که پشت پیراهن هر دو شهید بی نشان نوشته شده بود:

میروم تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیرم

............................................................

چه تعبیری خدا در نقطه دارد       که تفسیری جدا هر نقطه دارد

به تعداد بهار عمر زهرا(س)            همین اندازه کوثر نقطه دارد . . .

(سوره ی کوثر ۱۸ نقطه دارد)

 

 


نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 12:11 توسط تخریبچـ ے| |

مـــادر گفت: نرو، بمان!

دلم میخواهد پســـرم عصای دستم باشد

گفت: هرچه تو بگویی

فقط یک ســـــؤال :

میخواهی پسرت، عصــــای این دنیـایت باشد یا آن دنیـا؟!

مــادر چیزی نگفت و با اشـــک بدرقه اش کرد....

رفت و شـــهید شد . . 

 

**********

طرف اصلا یه جورایی خاص بود.

نه به اون هیکلش که مثل بزن بهادرهای محله مون بود،و نه به اون ساکت

بودنش که لام تا کام با کسی حرف نمی زدو فقط تو خودش بود.

یه هفته ای می شد که اومده بود تو گردان ما، تو این مدت 

جز سلام و علیک و التماس دعا ، کسی چیزی از زبونش نشنیده بود.

همه ی کاراش هم پنهانی بود خصوصا لباس عوض کردنش که

عجیب اصرار داشت دور از چشم همه باشد.

انگار یه رازی بود که باید از ماها مخفی میموند و موند.

موج انفجار اونقدر شدید بود که هیچی از بدنش باقی نگذاشته بود جز

یه تیکه از بازوی خالکوبی شده اش :

»تـــــــــوبه کــردم«

-------------------------------------------------

(این شعر ســــــروده ی آقای آرش جــــــاویـــد یکی از بچه های کلوب هست

ایشون شعر زیاد گفتن همچنین در مورد شهـدا اما خواستم یکی مخصوص بگن

با کمال تشکر ازشون...)

 

من شهیدم مرگ هم بازیچه ی دنیایی من
من اسیرم خاک میهن سرمه ی بینایی من
من به روی خاکها با خون خود این را نوشتم
کیست تا یاری کند سردار عاشورایی من
نخل خرما شد منار و تور سیمی شد ضریحم
تپه ای از ماسه ها شد گنبد مینایی من
من نمی ترسم که سر یا دست من برجا نباشد
وای بر روزی که افتد پای ره پیمایی من
جنگ من در راه دین باشد دفاع از حق و قرآن
صاف و صادق بود هم پنهان و هم پیدایی من

........................................................................................

الهــــــی؛

 چون در تو نگرم از جمله تاجداران هستم و تـاج بر سـر و چون بر خود می نگرم

 از جمله خـاکسارانم و خـاک بر سـر ...

(شهید محمد علی فتاح زاده)

 


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 17:43 توسط تخریبچـ ے| |
طبقه بندی:

 

   "یكی از خاطرات مهندس ایرج حسابی از دكتر حسابی"

 

انیشتین سر سفره هفت سین دکتر حسابی

 

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی

هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله

"بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاهبچینند و ایشان را

برای سال نو دعوت کنند.

آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با

گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و

منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند.

چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند.

دکتر می گفت: برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم

انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد.

همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت:

چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند.

من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما

در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و

این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم.

 به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که

با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم :

ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و

از آن پاسداری کرده اند.

"برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او

می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت

بعدها انیشتین به من گفت: " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی

یک تمدن 10هزارساله چیست!. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم

و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها

برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است." 

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و

بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از

معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند.

بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و

کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند.

همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند

موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست.

انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند.

پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود

چشم هایش را باز کرد و گفت:

دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد

توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود.

بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها

سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش.. ماهی با "م" به نشانه ی

جنبش آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ...

همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از

دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد.

آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و

دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند.

بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند.

آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی

فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست.

انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود.

از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟

می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را

زد ، کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش

این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز یا هر بهانه ی خوب دیگر ،

فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

((خاطرات مهندس ایرج حسابی))

...............................................................................

آسمان غرق خیال است کجایی آقا؟

اولین جمعه ی سال است کجایی آقا؟

گر بیایی همه ی مدعیان می فهمند...

عاشقی بی تو محال است کجایی آقا؟

 


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 14:43 توسط تخریبچـ ے| |
طبقه بندی:

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin